بخش ۱۰۵ - تتمه قصه غوری جامی
جامی / دفتر اول / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
مرد غوری گرسنه و تشنه
رمقی در تن از حیاتش نه
لنگ لنگان به خانه روی نهاد
هر که پرسید ازو جوابش داد
که زدم گام تا توانستم
بازگشتم همینکه دانستم
که به کعبه نمی رسم امروز
تا به کعبه بسی رهست هنوز
از سه فرسنگ شد درونم خون
چون توانم هزار رفتن چون
بعد ازین کنج عزلتی گیرم
رو به دیوار محنتی میرم
چون نیامد به دست صحبت یار
واکشم پا ز صحبت اغیار
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
مردی از غزنین که بسیار گرسنه و تشنه است، به سختی و با ناتوانی به سمت خانهاش میرود. وقتی از او دربارهی مقصدش سوال میشود، پاسخ میدهد که تلاش کرده به کعبه برود، اما متوجه شده هنوز راه زیادی در پیش دارد. احساس خستگی و ناکامی میکند و تصمیم میگیرد در جایی خلوت ببیند و درد و رنج خود را تحمل کند، چرا که از صحبت با دیگران و دوری از یار او رنج میبرد.