نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۱۱ - رجوع به تمامی قصه جامی

جامی / دفتر دوم / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

باز گردم به قصه دختر

که شدش خون ز انتظار جگر

یار خفته به خواب و او بیدار

چون شود از وصال برخوردار

دایه را گفت خواب او بگشای

زنگ حرمان ز خاطرم بزدای

خفته مرده ست و عشق با مرده

نیست جز کار جان افسرده

چشم او فارغ از کرشمه ناز

گوش او بی خبر ز عرض نیاز

نه زبانش به نطق گوهر ریز

نه دهانش ز خنده شورانگیز

قامت او که سرو آزاد است

بر زمین همچو سایه افتاده ست

من ازین سایه سایه دار شدم

بی خور و خواب سایه وار شدم

کار با سایه کس نساخته است

عشق با سایه کس نباخته است

دایه لب در فسون بجنبانید

حال او از فسون بگردانید

خواب او شد بدل به بیداری

مستی اش منقلب به هشیاری

سرو آزادش از زمین برخاست

چون چمن صحن خانه را آراست

لب لعلش گشاد بار دگر

قفل مرجان ز حقه گوهر

کرد چشمش به روی مردم باز

در رحمت که کرده بود فراز

خانه ای دید همچو قصر بهشت

پس و پیشش بتان حور سرشت

در میانشان یکی به مسند ناز

خوش نشسته ز دیگران ممتاز

از همه در جلال و جاه فره

وز همه در جمال و خوبی به

همه پیشش به خدمت استاده

داد خدمتگذاریش داده

واو نشسته به خرمی و خوشی

چشم و دل کرده وقف بر حبشی

حبشی نیز روی او می دید

دمبدم چشم خود همی مالید

کان مبادا خیال و خواب بود

آب پندارد و سراب بود

تا دم صبح در کشاکش بود

گاه خوش بود و گاه ناخوش بود

خوشیش آنکه در چنان جایی

فارغ از وحشتی و غوغایی

دید چیزی که هیچ چشم ندید

هیچ گوشی حدیث آن نشنید

بلکه بر خاطر کسی نگذشت

در دل هیچ آفریده نگشت

ناخوشی آنکه آن جمال و وصال

بود در معرض فنا و زوال

دیدکان راحتی که روی نمود

بی غم و محنتی نخواهد بود

آری آری درین سرای سپنج

با هم آمیخته است راحت و رنج

مرغ زیرک چو در زمین بیند

دانه را دام در کمین بیند

یک زمانی به حزم کار کند

صبر از دانه اختیار کند

تا دگر مرغکان غفلت کیش

سوی دانه روند از وی پیش

گر نیاید گزندشان از دام

کند او نیز سوی دانه خرام

ور رسدشان ز دانه رنج و ملال

رو نهد در گریز فارغ بال

ما درین دامگاه خونخواره

کم ازان مرغکیم صد باره

هیچ از آسیب دام نهراسیم

بلکه دانه ز دام نشناسیم

دام بینم و دانه پنداریم

دام را جز فسانه نشماریم

ور بگوید کسی که آن دام است

دام بهر عذاب و ایلام است

بر غرض گردد آن سخن محمول

نشود بهره ور ز حسن قبول

نیست این قصه های قرآنی

که ز پیشینیان همی خوانی

که فلان قوم در فلان ایام

می زدند از پی امانی گام

آن امانی که کام ایشان شد

آخرالامر دام ایشان شد

جز پی آنکه فهم گر داری

حصه خود ز قصه برداری

نه که آن را فسانه ای خوانی

در ریاست بهانه ای دانی

همچو آن کافران پیشینه

که پر از کینه بودشان سینه

از نبی قصه ها چو بشنفتند

از تعنت به یکدیگر گفتند

نه ز اخبار راستین است این

بل اساطیر اولین است این

تو هم این قصه ها چو می شنوی

به زبان خوش به آن همی گروی

لیک حالت بود مکذب گفت

آشکارت بود خلاف نهفت

گر تو را سر آن یقین بودی

کار و بار تو کی چنین بودی

نگذشتی ز دانش و خبرت

برگرفتی ز دیگران عبرت

هر که گوید تو را که معلوم است

که فلانی طعام مسموم است

لیک ازان می خورد به حرص و شره

گفت او را دروغ دان و تبه

می کند حیله تا ازان ببرد

طمع خلق را و خود بخورد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

داستان دختر عاشقی را روایت می‌کند که از انتظار معشوقش به شدت رنج می‌برد. او بیدار است در حالی که معشوقش خواب است و نمی‌داند چگونه به وصال برسد. دختر از دایه‌اش می‌خواهد که خواب معشوقش را بگشاید و آرزوهای او را به واقعیت تبدیل کند. در خلال داستان، به تیره‌روزی عشق و عذاب دیدن آن اشاره می‌شود و اینکه عشق و سایه کدام‌یک از دیگری بهره‌مند نمی‌شوند. پس از آن، دایه با فسون‌گویی دختر را از حالت خواب به بیداری می‌آورد و او به زیبایی و خوشی می‌رسد. دختری که اکنون در میان جمعی از زیبارویان نشسته، با چشمش به معشوق خود می‌نگرد. در اینجا بیان می‌شود که خوشی و غم در زندگی دست به دست هم می‌دهند و هیچ راحتی بدون رنج ممکن نیست. در ادامه، به طعمه و دام در زندگی نیز اشاره می‌شود و اینکه انسان‌ها باید هشیار باشند، زیرا در دنیای واقعی، خوشی‌ها و رنج‌ها در کنار هم قرار دارند و نباید دچار غفلت شوند. داستان به انتقاد از افرادی می‌پردازد که با بی‌خیالی به دام‌های مختلف می‌افتند و به خطرات بی‌اعتنایی به هشدارها پرداخته می‌شود. در نهایت، بر اهمیت آگاهی و درک درست از زندگی و عواقب انتخاب‌ها تأکید می‌شود.