نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۲۷ - قصه حکیمی که به واسطه مشاهده خرق عادت از اولیاء علم وی به جهل برآمد جامی

جامی / دفتر دوم / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

یافت ناگاه آن حکیمک راه

پیش جمعی از اولیاء الله

فصل دی بود و منقلی آتش

شعله می زد میان ایشان خوش

شد بتقریب آتش و منقل

از خلیل بری ز نقص و خلل

ذکر آن قصه کهن به تمام

که بر او نار گشت برد و سلام

آن حکیمک ز جهل و استنکار

گفت بالطبع محرق آمد نار

آنچه بالطبع محرق است کجا

گردد از مقتضای طبع جدا

یکی از حاضران ز غیرت دین

گفت هین دامنت بیار و ببین

منقل آتشین به دامان ریخت

آتش خجلتش ز جان انگیخت

گفت در کن میان آتش دست

هیچ گرمی ببین در آتش هست

چون نه دستش بسوخت نی دامن

شد ازان جهل او بر او روشن

طبع را هم مسخر حق دید

جانش از تیرگی جهل رهید

اگر آن علم او یقین بودی

قصه او کی اینچنین بودی

علم کامد یقین ز بیم زوال

به یقین ایمن است در همه حال

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در یک جمع از اولیاء الله، حکیمی به بحث درباره آتش و طبیعت آن پرداخت. او معتقد بود که آتش به طور طبیعی می‌سوزاند و نمی‌تواند از ویژگی‌های خود جدا شود. یکی از افراد حاضر برای اثبات اینکه آتش ضرری ندارد، آتش را بر دامن خود ریخت و از او خواست که دستش را در آتش فرو کند. اما هنگامی که این کار را کرد، نه تنها دامنش نسوخت بلکه متوجه شد که طبع طبیعی آتش نمی‌تواند به او آسیب برساند. این تجربه به او نشان داد که اگر علم و یقینش درست و واقعی بود، هرگز این کار را نمی‌کرد. اینجا ذکری از علم و یقین به میان می‌آید که اگر علم به طور واقعی باشد، شخص از خطرات ایمن خواهد بود.