نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۴۰ - قصه آن گلخنی که در مشاهده جمال شاهزاده آتش در ژنده اش گرفت و از ژنده به تنش رسید و وی از همه بی خبر بود جامی

جامی / دفتر دوم / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

از رخ شاهزاده گلخنیی

یافت در دل ز مهر روشنیی

شد چو از ره سواره بگذشتی

گلخنی در نظاره گم گشتی

چو در آمد ز درد عشق ز پای

ساخت در تنگنای گلخن جای

چند گه شاهزاده ره پیمود

گلخنی در نظاره گه ننمود

به لطافت بهانه ای بر ساخت

مرکب خود به سوی گلخن تاخت

گلخنی چون لقای شاه بدید

نقد هستی به پای شاه کشید

چشم و دل بر جمال جانان دوخت

ژنده اش ز آتشی که بود افروخت

شعله از ژنده در تنش آویخت

او ز دیدار شه نظر بگسیخت

داشت حیران به روی دوست نظر

نه ز تن نی ز ژنده داشت خبر

شه ز رحمت به سوی او چو شتافت

غیر خاکسترش به جای نیافت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شعر درباره یک شاهزاده است که به گلخنی می‌رسد و به زیبایی و جذابیت معشوقه‌اش مجذوب می‌شود. شاهزاده پس از عبور از مسیر، در عشق گم می‌شود و در گلخن جا می‌گیرد. او به تماشای جمال معشوقش مشغول می‌شود و از دنیای پیرامون خود غافل می‌شود. در نهایت، وقتی معشوق را می‌بیند، تمام حواسش را به او معطوف می‌کند و متوجه وضعیت خود و آتش عشق نمی‌شود. اما وقتی معشوق به سوی او می‌آید، تنها خاکسترش را می‌بیند و دریغ از جسمی باقی مانده. این شعر حساسیت و شدت عشق را به تصویر می‌کشد.