نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۶۸ - به بام برآمدن وی قدس سره هر آخر روز و با آفتاب خطاب کردن جامی

جامی / دفتر دوم / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

هم ز وی آورند کآخر کار

چون شد این درد بر دلش بسیار

چهره خور چو زرد فام شدی

شیخ دین بر کنار بام شدی

اشک چون ریختی گهر سفتی

رو به خورشید کردی و گفتی

کای جهانگرد آسمان پیمای

شب تاریک کاه روز افزای

ز اول بامداد کز سر کوه

سر زدی با هزار فر و شکوه

تا به اکنون که کردی از تگ و پوی

زرد رو در دیار فرقت روی

تیغ آهیخته زیر پا دیدی

کوههای بلند ببریدی

بس بیابان ژرف پی در پی

که به یک قرص گرم کردی طی

از بسی بحرها به زورق زر

برگذشتی ز موج ناشده تر

ده به ده کو به کو شهر به شهر

یافتند از فروغ فیض تو بهر

هیچ جا دلشکسته ای دیدی

وز خود و خلق رسته ای دیدی

کش ازین غم به دل بود دردی

یا ازین راه بر رخش گردی

سخنان گفتی اینچنین بسیار

تا شدی آفتاب نادیدار

بعد ازان آمدی فرو از بام

همچنان بی قرار و بی آرام

بی قراری عشق بی تمکین

جز به مردن نباشدش تسکین

بلکه آنان که مست این جام اند

چون بمیرند هم نیارامند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به درد و رنج عمیق انسانی اشاره می‌کند که از جدایی و بی‌قراری ناشی می‌شود. راوی با چهره‌ای زرد و نگران به ستارگان و خورشید نگاه می‌کند و از آن‌ها کمک می‌طلبد. او به سفر و جستجوی معنای زندگی اشاره می‌کند و بر hardships (مشکلات) و چالش‌های مسیرش تأکید می‌کند. در نهایت، او به بی‌قراری عشق و تسکین ناپذیری آن اشاره می‌کند و می‌گوید کسانی که در عشق غرق شده‌اند، حتی در مرگ هم آرامش نمی‌یابند. به طور کلی، این شعر به عمق احساسات انسانی و جستجوی معنویت در مواجهه با درد و جدایی پرداخته است.