بخش ۶۶ - قصه آن جوان معشوق و پیر عاشق جامی
جامی / دفتر دوم / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
بود شوخی نشسته بر لب بام
با فروزان رخی چو ماه تمام
بر شکسته کلاه گوشه ناز
گشته نازش هلاک اهل نیاز
پیری آمد سفید موی شده
پشتی از بار دل دو توی شده
روی خود را به خاک می مالید
وز دل دردناک می نالید
کای پسر از تو سینه چاک شدم
رحمتی کز غمت هلاک شدم
پیش ازان کز غمت بمیرم زار
حاجت من به یک نگاه برآر
گفت با او پسر به عشوه گری
من که باشم که تو به من نگری
در برابر نگر برادر من
که به خوبیست صد برابر من
پیر مسکین چو آن طرف نگریست
تا ببیند که در برابر کیست
دست زد آن به خون خلق دلیر
وز لب بامش اوفکند به زیر
کان که ما را به عشق نام برد
در رخ دیگری چرا نگرد
جامی از غیر دوست دیده بدوز
ور نه از دیده خون فشان شب و روز
گر نه از وصل بهره ور باشی
باری از هجر نوحه گر باشی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این اشعار، حکایت از فردی است که در حال شوخی و ناز است و به زیبایی خود میبالد، در حالی که پیری با دلنگرانی و درد به او نزدیک میشود. این پیر به پسر میگوید که به خاطر غم او و عشقش به او، به شدت رنج میبرد و آیا ممکن است یک نگاه به او بیفکند تا دلش آرام گیرد. پسر با ناز و عشوه به او پاسخ میدهد که او چه کسی است که به او نگاه کند و برادرش را که از او بهتر است معرفی میکند. در ادامه، پیر به جستجوی برادر میپردازد و به او میگوید که اگر به عشق واقعی دست نیابد، نباید از غم و هجران شکایت کند. این متن به پیچیدگیهای عشق و عواطف انسانی میپردازد و نشاندهنده تأثیرات آن بر روح و روان آدمی است.