نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۹ - حکایت ذوالنون و ابو یزید قدس الله تعالی سرهما جامی

جامی / دفتر دوم / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

داد ذوالنون به بایزید پیام

کای گرفته به خواب خوش آرام

سر برآور که وقت بیگه گشت

پای در نه که کاروان بگذشت

بایزیدش جواب داد که مرد

آن بود در سرای صلح و نبرد

که رود شب به خواب از همه پیش

بامدادان رسد به منزل خویش

سر به بالین نهد به فرقت یار

صبحدم پیش او شود بیدار

لیک در مجمع طلبکاران

باشد این خواب خواب بیداران

هر که عمری ز خواب دیده نبست

ندهد این خواب یکدم او را دست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره گفتگویی بین ذوالنون و بایزید است. ذوالنون به بایزید پیامی می‌فرستد که زمان بیدار شدن فرا رسیده و کاروان (زندگی) در حال گذر است. بایزید در پاسخ می‌گوید که خواب و بیداری در جنگ و صلح وجود دارد و در نهایت، کسی که در خواب خوب و راستین بیدار شود، پیشرفت خواهد کرد. او تأکید می‌کند که خواب باید دلیلی برای بیداری باشد و کسی که عمری را در خواب سپری کند، نمی‌تواند از خواب بیداری بهره‌مند شود. این شعر به مفهوم بیداری معنوی و تامل در زندگی اشاره دارد.