بخش ۳۰ - گفتار در مذمت بخل جامی
جامی / دفتر سوم / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
بخل قفلیست بر خزینه شاه
تا کند دست شاه ازان کوتاه
قفل بگشا که دست کوتاهی
نیست لایق به منصب شاهی
دل شه کز خزینه اش هوس است
دولت شاهیش خزینه بس است
تا بود شاه شاه بی خم و پیچ
زانکه باید نیایدش کم هیچ
ور بماند ازان معاذالله
که تواند خزینه داشت نگه
بخل نخلیست دخل آن همه خار
خار آن جان خستگان آزار
گر به خرمای او بری دندان
هست دندان شکن تر از سندان
فی المثل گر فشاندش مریم
زان نریزد به غیر سنگ ستم
بخل نخلیست نوش او همه نیش
جگر خستگان ز نیشش ریش
گر بیالایدت به شهد انگشت
سازدت خم ز بار منت پشت
به حیل بر در بخیل مرو
به عزیزی او ذلیل مشو
که به سوی کریم فخر شعار
آن ذلیلی کند دلیلی عار
عار اگر می کشی از آنان کش
که بود فخر و عار از آنان خوش
نه بر ابروی آن گروه گره
نه پر آژنگ رویشان چو زره
بدهند و ز شرم داده خویش
از فقیران سرافکنند به پیش
نه که هر جا ز خاصه و عامه
از لئیمی کنند هنگامه
لطف و احسان خود شمار کنند
گردنت را به زیر بار کنند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به تمسخر بخل و خساست میپردازد و بر لزوم سخاوت و generosity، به ویژه از سوی حاکمان تأکید دارد. شاعر معتقد است بخل همچون قفلی است که دست پادشاه را از ثروت خود کوتاه میکند و این عمل شایسته مقام او نیست. او به قدرت و شایستگی سلطنت اشاره میکند و میگوید که یک پادشاه باید از خزانهاش بهرهمند باشد و نباید دچار بخل شود. شاعر بخل را با نخل مقایسه کرده و میگوید که مانند برنج نخل تنها نیش و آزار به همراه دارد و به هیچ وجه از نعمتها و شیرینیها نمیکاهد. او هشدار میدهد که نزدیک شدن به بخیلان و ذلیل شدن در برابر آنها ناپسند است، زیرا عزت و کرامت انسانها باید محفوظ بماند. سرانجام، شاعر به این نتیجه میرسد که باید از کمک به دیگران و صداقت دوری نکرد و همگان باید به یکدیگر مهر و محبت بورزند.