بخش ۳۷ - حکایت آن بد سرشت که به صاحب عباد نامه نوشت که فلان مالدار مرده است و از وی مال خطیر مانده و بجز یک طفل صغیر وارثی ندارد و جواب نوشتن صاحب عباد به وی جامی
جامی / دفتر سوم / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
ابن عباد آن بری ز عناد
یار عباد و سازگار عباد
نام او زیب نامه کرم است
همچو اویی درین گروه کم است
سوی او ساعیی ز خبث سرشت
به سعایت یکی صحیفه نوشت
که فلان آن به مال چون قارون
شد برون زین نشیمن وارون
وارث مال او ز ناکس و کس
طفلکی خردسال مانده و بس
غرضش آنکه دست بگشاید
مال او هر چه هست برباید
شاید او نیز کاسه ای لیسد
یا بر این دوک رشته ای ریسد
آن کریم زمانه خامه کشید
وین حروفش به پشت نامه کشید
کان سفر کرده زین سرای امید
باد مقرون به رحمت جاوید
طفلش ایمن ز حادثات زمن
باد پرورده نبات حسن
مال او نیز باد روز به روز
در فزایش ز دولت فیروز
وانکه اظهار این سعایت کرد
بر ما دعوی کفایت کرد
دل ز شادی تهی و کف ز درم
ابدالدهر خوار باد و دژم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از فردی به نام ابن عباد صحبت میکند که در میان دیگران، یاری وفادار و مهربان است و او را حرمت مینهند. فردی شیطانی با نیت بد، بر علیه او نامهای نوشته تا به دروغ وانمود کند که ابن عباد ثروتهایش را به شخصی بیلیاقت واگذار کرده است. هدفش این است که ثروت او را به چنگ بیاورد. اما شاعر با استفاده از قلمش، در رد این ادعا مینویسد که ابن عباد در حال سفر به سرای امید است و فرزند او از آسیبهای زمان ایمن است. شاعر به ثروت و خوشبختی ابن عباد و فرزندش اشاره میکند و در نهایت، برای فردی که به ابن عباد تهمت زده، آرزوی بدی و ذلت میکند.