بخش ۸ - حکایت آن پادشاه صاحب شکوه که با سپاه انبوه به پای دیوار بستانی که شاهد نار پستان درخت انار سر از دیوار برکرده بود گذشت نه هیچ کس به وی چشم خیانت باز کرد و نه دست تصرف دراز جامی
جامی / دفتر سوم / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
در خزان عدل پیشه سلطانی
گذر افکند بر دهستانی
بود از گونه گونه رنگ رزان
غیرت کارگاه رنگرزان
دید یک جا که کرده از دیوار
سر برون شاخی از درخت انار
حقه های عقیق تازه و تر
بر وی آویخته ز شوشه زر
در دل خویشتن شمرد آن را
به امین خرد سپرد آن را
او همی رفت و لشکر انبوه
می رسیدش ز پی گروه گروه
روز دیگر که بازگشت از راه
در همان شاخسار کرد نگاه
دید بر وی انارها بر جای
آمد از زین فرو به شکر خدای
سر به سجده نهاد تا دیری
شکرگوی ایستاد تا دیری
کای خداوند عدل عدل آموز
در جهان آفتاب عدل افروز
تخم عدلم به دل تو کاشته ای
سپهم را بر آن تو داشته ای
ور نه از ما گروه بس گستاخ
دیر ماند این انارها بر شاخ
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن از شعری قدیمی است که به توصیف یک سلطانی میپردازد که در فصل پاییز به دهستانی میرود. او رنگارنگیهای طبیعت و تنوع درختان را مشاهده میکند و به ویژه به یک درخت انار با میوههایی زیبا توجه میکند. سلطانی که در دل خود نسبت به این美اییها شکرگزار است، در شکرگزاری پیش خداوند به سجده میافتد و نعمتهای خود را ستایش میکند. همچنین او به عدالت خداوند و تأثیر آن در زندگی انسانها اشاره میکند و به زیبایی و پر برکت بودن انارها در این ساحت اشاره میکند. در نهایت، او بر این نکته تأکید میکند که اگر خداوند عدالت را در دل انسانها نمیکاشت، ممکن بود این میوهها دیرتر بر درختان بمانند.