بخش ۲ - حکایت آن کرد که در انبوهی شهر کدویی بر پای خود بست تا خود را گم نکند جامی
جامی / سلامان و ابسال / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
کردی از آشوب گردشهای دهر
کرد از صحرا و کوه آهنگ شهر
دید شهری پر فغان و پر خروش
آمده ز انبوهیِ مردم بهجوش
بیقراران جهان در هر مَقَر
در تک و پو بر خلاف یکدگر
آن یکی را از برون عزم درون
وان دگر را از درون میل برون
آن یکی را از یمین رو در شمال
وان دگر سوی یمین جنبشسگال
کُردِ مسکین چون بدید آن کار و بار
از میانه کرد جا بر یک کنار
گفت اگر جا بر صف مردم کنم
جای آن دارد که خود را گم کنم
یک نشانه بهر خود ناکرده ساز
خویشتن را چون توانم یافت باز؟
اتفاقا یک کدو بودش به دست
آن کدو بهر نشان بر پای بست
تا چو خود را گم کند در شهر و کو
بازیابد چون ببیند آن کدو
زیرکی آن راز را دانست و زود
در پیاش افتاد تا جایی غنود
آن کدو را حالی از وی باز کرد
بر تن خود بست و خواب آغاز کرد
کرد چون بیدار شد دید آن کدو
بسته بر پای کسی پهلوی او
بانگ بر وی زد که خیز ای سستکیش
کز تو حیران ماندهام در کار خویش
این منم یا تو نمیدانم درست
گر منم چون این کدو بر پای توست؟!
ور تویی، این من کجایم کیستم؟
در شماری مینیایم چیستم
ای خدا آن کرد بیسرمایهام
از همه کردان فروتر پایهام
ده ز فضلت رونقی این کرد را
کن ز لطفت راوقی این درد را
تا ز هر آلایشی صافی شوم
اهل دل را شربتی شافی شوم
جامیآسا یک به یک را شادکام
خم خم ار نبود رسانم جام جام
ور به من این مکرمت باشد بدیع
خواجه کونین را آرم شفیع
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شعری از کردانی که از آشوب و بیقراری روزگار آشفته است، به شهری پر از شلوغی و فغان میرسد. مردم هرکدام در پی خواستههای مختلف خود هستند و با یکدیگر در تناقضند. شاعر در این وضعیت گیج و نابسامان تصور میکند که اگر بین جمعیت قرار بگیرد، ممکن است گم شود. برای جلوگیری از این گمشدگی، او یک کدو را به عنوان نشانهاش به پا میبندد، تا بتواند خود را پیدا کند. اما وقتی بیدار میشود، متوجه میشود که کدو بر پای فرد دیگری بسته شده است و سوالاتی درباره هویتش پیش میآید. او در دعا از خداوند طلب یاری میکند تا او را از آشفتگیها رها سازد و به او شفا بخشد. این شعر نماد جستجوی هویت و نیاز به روشنی در زندگی است.