نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۵۵ - حکایت پیر روستایی با پسر جامی

جامی / سلامان و ابسال / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

ساده مردی شد مسافر با پسر

هر دو را بر یک خرک بار سفر

بود پای از محنت ره ریششان

بر سر آن کوهی آمد پیششان

کوهی از بالا بلندی پر شکوه

موج زن دریایی اندر پای کوه

بر سر آن کوه راهی نیک تنگ

کز عبورش بود پای وهم لنگ

هیچ کس زانجا نیارستی گذار

تا نکردی از شکم پا همچو مار

هر چه افتادی ازان باریک راه

قعر دریا بودیش آرامگاه

ناگهان شد آن خرک زانجا خطا

زد پسر بانگ از قفایش کای خدا

شد خرم زین ره خطا نگذاریش

هر کجا باشد سلامت داریش

پیر گفتا بانگ کم زن ای پسر

کاختیار از دست او هم شد بدر

گر تو حکم راست خواهی خیز راست

اختیار اینجا گمان بردن خطاست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این متن به داستانی از یک مرد ساده و پسرش اشاره دارد که برای سفر به جایی می‌روند و به همراه خود خرکی دارند. در مسیر، به کوهی بلند و پر اهمیت برمی‌خوردند و متوجه می‌شوند که راهی باریک و خطرناک در بالای کوه وجود دارد که کسی نمی‌تواند به راحتی از آن عبور کند. اگر کسی از این راه بیفتد، به دریا می‌افتد و جانش را از دست می‌دهد. پسر ناگهان از خرک صدایی از ترس برمی‌آورد و از خدا کمک می‌خواهد، اما پدرش او را دلداری می‌دهد و می‌گوید که در این موقعیت باید با احتیاط و آرامش عمل کنند و نباید گمانهای بی‌مورد کنند. پدر به پسرش توصیه می‌کند که در تصمیم‌گیری‌هایش تفکر و دقت بیشتری داشته باشد.