نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۴۰ - حکایت شخصی که زمین خرید و در آنجا گنجی یافت، برنداشت که از آن فروشنده است و فروشنده قبول نکرد که من زمین را و هر چه در وی بوده فروخته ام جامی

جامی / خردنامه اسکندری / وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

شنیدم که در عهد نوشیروان

که گیتی چو تن بود و عدلش روان

چنان عدل در مغز جان ها نشست

که هنگامه ظالمان برشکست

فقیری در این عرصه جایی نداشت

سزای نشستن سرایی نداشت

برای عمارت زمین خرید

که در کندنش گنجی آمد پدید

کلندش شد اندر کف رنجبر

به صورت کلید در گنج زر

روانی به سوی فروشنده رفت

پی رد آن گنج کوشنده رفت

بگفت آن زمین را چو بشکافتم

پر از سیم و زر مخزنی یافتم

بیا گنج خود را پذیرنده شو

ز سیم و زرش بهره گیرنده شو

بگفتا من آن را چو بفروختم

ز سیم و زرش کیسه افروختم

تصرف در آن نیست از من درست

در او هر چه یابی همه حق توست

نه بایع گرفت آن و نی مشتری

به داور رساندند این داوری

بپرسید ازیشان که ای بخردان

به لشکرگه عدل اسپهبدان

خدا هیچ فرزندتان داده است

و یا لوح ازین نقشتان ساده است

یکی گفت دارم بلی دختری

ز حال پسر زد نفس دیگری

به هم هر دو را بست عقد نکاح

وز آن گنجشان کرد خوردن مباح

که فرزند ازان چون شود بهره ور

رسد راحت آن به جان پدر

گر آن قصه بودی درین روزگار

برآوردی از گنج هر یک دمار

شدی بایع و مشتری در سرش

ببردی به عنف از میان داورش

بیا ساقیا در ده آن جام عدل

که فیروزی آمد سرانجام عدل

بکش بازوی مکنت از جور دور

که چندان بقا نیست در دور جور

بیا مطربا پرده معتدل

که آرام جان بخشد و انس دل

بزن تا ز آشفته حالی رهیم

ز تشویش بی اعتدالی رهیم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، داستانی از دوران نوشیروان و عدل او روایت می‌شود. در آن زمان، نابرابری‌های اجتماعی کمتر بود و عدالت در جان‌ها نشسته بود. داستان به یک فقیر اشاره دارد که بر اثر خرید زمینی گنجی پیدا می‌کند، اما حق فروش آن به او تعلق ندارد. او و فروشنده به داور مراجعه می‌کنند و در نهایت با ازدواج دختر و پسر، گنج برای آن‌ها مباح می‌شود. شاعر به ایام گذشته‌ی عدالت و آرامش اشاره می‌کند و از ناامنی‌های امروز می‌گوید و خواهان عدل و آرامش در زندگی انسان‌هاست.