نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۱۳ جامی

جامی / روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

بخش 1

شبلی را - قدس الله تعالی سره - شوری افتاد، به بیمارستان بردند جمعی به نظاره وی رفتند پرسید که شما کیانید؟ گفتند: دوستان تو سنگ برداشت و بر ایشان حمله کرد جمله بگریختند بخندید گفت: بازآیید ای مدعیان که دوستان از دوستان نگریزند و از سنگ جفایشان نپرهیزند.

آن است دوستدار که هر چند دشمنی

بیند ز دوست بیش، شود دوستدارتر

بر سر هزار سنگ ستم گر خورد ازو

گردد بنای عشقش ازان استوارتر

و هم از وی آرند که وقتی بیمار شد، خلیفه طبیب ترسا به معالجت وی فرستاد از وی پرسید که خاطر تو چه می خواهد؟ گفت: آنکه تو مسلمان شوی گفت: اگر من مسلمان شوم تو نیک می شوی و از بستر بیماری برمی خیزی؟ گفت: آری!

پس ایمان بر وی عرضه کرد و وی ایمان آورد و شبلی از بستر برخاست و بر وی از بیماری اثری نه پس هر دو همراه پیش خلیفه رفتند و قصه را باز گفتند خلیفه گفت: پنداشتم که طبیب پیش بیمار فرستاده ام من خود بیمار پیش طبیب فرستاده بوده ام.

بخش 2

هر کس که از هجوم محبت مریض شد

داند طبیب خویش لقای حبیب را

چون بر سرش طبیب بهشتی نهد قدم

بخشد شفا ز علت هستی طبیب را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شبلی، که مورد توجه و محبت مردم بود، در بیمارستان به سر می‌برد و عده‌ای برای دیدن او آمده بودند. وقتی او از حال دوستان خود مطلع شد، با سنگ به آن‌ها حمله کرد و آن‌ها فرار کردند. شبلی با خنده گفت که دوستان نباید از یکدیگر بگریزند. او باور داشت که دوستی واقعی در برابر دشواری‌ها بیشتر نمایان می‌شود. همچنین زمانی که شبلی بیمار شد، خلیفه طبیب یک مسیحی را برای درمان او فرستاد. وقتی آن طبیب از شبلی پرسید که چه می‌خواهد، او پاسخ داد که دوست دارد طبیب مسلمان شود. طبیب گفت اگر مسلمان شود، خود او بهبود می‌یابد و در نهایت طبیب ایمان آورد و به اسلام گروید. پس از آن، شبلی بهبودی خود را تجربه کرد و هر دو نزد خلیفه رفتند تا داستان خود را بازگو کنند. خلیفه با شنیدن این داستان متوجه شد که او خود، مریضی را به جانب طبیب فرستاده بود و محبت واقعی در این فرآیند نمایان شد. وی اشاره کرد که هر که در عشق و محبت دچار مشکل شود، همانند مریضی است که می‌داند طبیبش کیست و تنها در جستجوی لقای اوست.