نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۹۴ جامی

جامی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

عید شد یک دل نمی بینم که اکنون شاد نیست

جز دل خود کین زمان هم از غمت آزاد نیست

کی توانم بهر عیدی با تو گستاخی نمود

چون مرا پیش تو یارای مبارکباد نیست

چون کنم قصد سخن نام تو آید بر زبان

چون کنم جانا که جز نام تو هیچم یاد نیست

ای فلک اندوه شیرین بر دل خسرو منه

کین بضاعت را خریداری به از فرهاد نیست

گر رسد صد زخم ازو بر جان دلا افغان مکن

زانکه خوی نازکش را طاقت فریاد نیست

گرم می بینم به مهر خود دل آن مه ولی

مهر خوبان را چو صبر عاشقان بنیاد نیست

بر سر راهش فتادم دی که داد من بده

گفت جامی خیز کاندر دین خوبان داد نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر شاعر به حس تنهایی و غم در عید اشاره می‌کند و می‌گوید که هیچ‌کس شاد نیست، جز خودش که حتی از غم دیگران نیز رهایی نیافته است. او از خود می‌پرسد چگونه می‌تواند در چنین وضعیتی با معشوقش سخن بگوید، زیرا هیچ خاطره‌ای جز نام او در ذهنش نیست. شاعر از خداوند می‌خواهد که اندوهش را کم کند و می‌گوید که نمی‌تواند نسبت به زخم‌های عشق بی‌تفاوت باشد. او همچنین به محبتش اشاره می‌کند و می‌گوید که عشق واقعی به راحتی در دسترس نیست. در نهایت، شاعر در تشبیه به دوستی و دین خوبان اشاره می‌کند که چیز با ارزشی در این دنیا وجود ندارد.