شمارهٔ ۲۱۸ جامی
جامی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
آن سفر کرده کش از ما دل گرفت
جان فدایش هر کجا منزل گرفت
جان باقی بود یارب از چه رو
رفت و خوی عمر مستعجل گرفت
تن فتاد از پای چون محمل براند
جان برید از تن پی محمل گرفت
تا دلش ناید به درد از حال ما
خویش را از حال ما غافل گرفت
گرد ما دریا شد از سیل سرشک
یار ازان دریا ره ساحل گرفت
من قتیل یارم ای خوش آن قتیل
کو تواند دامن قاتل گرفت
کی تواند جامی از پی رفتنش
چون ز گریه پای او در گل گرفت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهی حس فقدان و درد جدایی است. شاعر از درد دل و غم از دست دادن محبوب خود سخن میگوید. او اشاره میکند که محبوبش از میان رفته و دلش از سوگ او گرفته است. شاعر از این که جان محبوب هنوز در قید حیات است اما از او جدا شده، احساس ناامیدی میکند. این جدایی چنان عمیق است که گویا دل شاعر به درد میآید و به یاد محبوبش در غم و اندوه غوطهور است. در نهایت، شاعر به شدت احساس دلتنگی و افسردگی خود را بیان میکند و توانایی او برای فراموش کردن یا پذیرش این جدایی را ناشدنی میداند.