شمارهٔ ۲۵۸ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ز مهر روی تو هر شب کنم نظاره صبح
نهم سرشک فشان چشم بر ستاره صبح
زند به صدق چو من دم ز مهر خورشیدی
وگرنه چیست گریبان پاره پاره صبح
سواد طره شبرنگ گرد عارض تو
سیاهی شب تیره است بر کناره صبح
چنان بلند شد آهنگ ما که نشناسند
که این نفیر شب ماست یا نقاره صبح
علی الصباح به روی توام فتاد نظر
صباح من همه شد خیر از استخاره صبح
ز صبح دم چه زنم با صفای طلعت تو
نداشت کس شب تاریک در شماره صبح
ز بس که وجه شبه روشن است از اهل سخن
خوش است در صفت رویت استعاره صبح
طلوع اگر نکند زهره از افق جامی
بس است گوهر نظم تو گوشواره صبح
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از زیبایی و نور مهر معشوق سخن میگوید و اظهار میکند که هر شب به چهره او مینگرد و صبح را با اشک چشمانش به ستارهها مینگرد. او به صدق و محبت خود به معشوق اشاره میکند و میگوید که اگر محبت و صداقتی مثل او وجود نداشته باشد، صبح چه معنایی دارد. همچنین به تضاد بین زیبایی و تاریکی شب اشاره میکند و میگوید آهنگ عشقشان آنقدر بلند شده که دیگر مشخص نیست صدای شب است یا نغمه صبح. در نهایت، شاعر از روشنایی و زیبایی معشوق سخن میگوید و میافزاید که حتی اگر ستارهها هم از افق طلوع نکنند، زیبایی شعر او کافی است تا صبح را به جواهر تبدیل کند.