نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۴۰ جامی

جامی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

دل با خیال آن لب میگون ز دست شد

ای عاقلان کناره که دیوانه مست شد

نتوان به کنج صبر نشستن چنین که یار

برخاست باز و فتنه اهل نشست شد

از طرف باغ ناله بلبل نمی رسد

مسکین مگر به دام گلی پای بست شد

آن بت نمود عکس رخ خود در آینه

من بت پرست گشتم و او خودپرست شد

بگذر دلا به فکر دهانش ز بود خویش

چون نیستی ست عاقبت هر چه هست شد

از تاج سلطنت سر ما گر نشد بلند

این بس که زیر پای تو چون خاک پست شد

جامی شکست شیشه تقوی و کار او

در عاشقی درست همه زان شکست شد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر شاعر از عشق و دیوانگی خود سخن می‌گوید. او به زیبایی معشوقه‌اش اشاره می‌کند که دلش را از دست داده و از عاقلان می‌خواهد که دور شوند زیرا او دیوانه‌وار عاشق شده است. شاعر می‌گوید که نمی‌تواند در سکوت و صبر بنشیند، چرا که یار دوباره در حیاتش حضور پیدا کرده و فتنه‌ای به پا کرده است. ناله بلبل در باغ شنیده نمی‌شود و او به دام گل گرفتار آمده است. همچنین، گفت‌وگو از بت‌پرستی و خودپرستی به میان می‌آید. در نهایت، شاعر به این نکته اشاره می‌کند که از تاج سلطنت او تنها به خاک پای محبوب بودن اکتفا کرده، و اشاره‌ای به شکست عشق و تقوی دارد که تجربه عاشقانه‌اش را نشان می‌دهد.