نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷۳۴ جامی

جامی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

دل چشمه چشمه شد ز خدنگ تو و کنون

آید به راه دیده ز هر چشمه جوی خون

خواهم که لب به آه گشایم گهی ولی

ترسم کشد زبانه برون آتش درون

می گویم از وصال تو با خود فسانه ها

درد فراق را به همین می کنم فسون

هر لحظه دل به فن دگر می بری ز خلق

در دلبری نبوده کسی چون تو ذوفنون

دل را به جرم عشق ملامت چه فایده

کش بخت تیره گشت بدین شیوه رهنمون

هر دم مکن فسون که روزی رسی به وصل

کین آرزو ز حوصله ما بود برون

در حق جامی آنچه توان می کن از جفا

مشکل که عاشق دگر افتد چنین زبون

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از درد و رنج عشق و فراق می‌گوید. او به چشمان معشوق‌اش اشاره می‌کند که مانند چشمه‌ای پرخون است و به طعنه می‌گوید که می‌خواهد آهی بکشد، اما از ترس که آتش درونش شعله‌ور شود، از این کار دست می‌کشد. او به یاد وصال معشوقش داستان‌هایی می‌سازد و می‌گوید که هیچ کس به اندازه او در دلبری ماهر نیست. شاعر در نهایت به بی‌فایده بودن ملامت دل بر عشق اشاره می‌کند و از آرزوی وصال می‌گوید، همچنین به مصائب دیگر عاشقان اشاره می‌کند که ممکن است دچار چنین درد و رنجی شوند.