نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۶ جامی

جامی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

بساط سبزه فکندند کوه و صحرا را

ز لاله آرزوی جام تازه شد ما را

کجاست ساقی گلرخ که رنگ لاله دهد

به بزم گل ز می لعل جام مینا را

ازان میی که فروغش اگر رسد به سهیل

عقیق ناب کند سبحه ثریا را

به طرف باغ نه امروز بزم عیش که هست

ترانه های عجب بلبلان شیدا را

می مروق و فصل بهار و صوت هزار

کجا به توبه شود میل طبع دانا را

دماغ عقل ز فکر زمانه سوداییست

پیاله ای دو سه درده علاج سودا را

به باده وقت خود امروز صرف کن جامی

گذار با کرم دوست کار فردا را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به وصف زیبایی‌های فصل بهار و خوشی‌های زندگی می‌پردازد. او از سبزه‌ها و گل‌ها صحبت می‌کند و آرزوی شراب و بزم را دارد. از ساقی (مهماندار) می‌خواهد که برای او شراب گلرخی بیاورد و با آن لحظات خوشی را رقم بزند. شاعر به زیبایی و جذابیت‌های بهار اشاره می‌کند و درباره لذت‌های آن زمان صحبت می‌کند. همچنین، بر این نکته تأکید دارد که باید از لحظه‌ها استفاده کرد و به جای فکر کردن به آینده، در حال زندگی کرد و از دوستی‌ها و باده‌نوشی‌ها بهره برد.