شمارهٔ ۱ جیحون یزدی
جیحون یزدی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
بس که دیدم همه سو آن بت هرجائی را
هیچ نشتاختهام معنی تنهایی را
نیست مغزم دمی از نکهت زلفش خالی
تا چه سرّ است نهان این سر سودائی را
زاهدا دور شو از بادهپرستان که بالطبع
تاب خشکی نبود مردم دریائی را
تا که مشغول صفاتی، نبری راه به ذات
بگذر از عالم نی گر طلبی نائی را
در مژه تا چه فسون باشدش آن خسرو حسن
تا به اکنون که نکو کرده صف آرائی را
سیم اشک و زر چهرم بود ار هیچم نیست
عشق تو داده به من فقر و توانائی را
زیر این طاق مقرنس نسزد منزل دل
خانه سخت است مکان مردم صحرائی را
کور باید نظر از هر چه به جز طلعت دوست
گرچو جیحون طلبی لذت بینایی را
نیکنامی است چو مطبوع به دوران امیر
مپسند از دل ما این همه رسوائی را
خان دریا دل صافی گهر راد، حسین
که فلک ختم بدو ساخته مولائی را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و دلدادگی شاعر است. او به شدت تحت تأثیر محبوبش قرار دارد و احساس تنهایی و جدایی را در کنار عشقش احساس میکند. شاعر به زیبایی و جذبه محبوبش اشاره میکند و از اینکه مغزش هیچگاه از یادآوری او خالی نیست، سخن میگوید. همچنین، او از هدایای عشق سخن میگوید؛ عشق موجب فقر و توانایی در او شده است. در نهایت، شاعر به اهمیت درک صحیح معنای وجودی و عشق اشاره میکند و به جستجوی حقیقت فراتر از ظواهر دنیوی میپردازد. این شعر در فضایی عاطفی و عرفانی سروده شده است و به تجلیهای عشق و زیبایی میپردازد.