شمارهٔ ۲ جیحون یزدی
جیحون یزدی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
شرف دهد چو نگارین من دبستان را
کشد ز رشک دبستان هزار بستان را
ببین به طره و لعلش اگر ندیدستی
به دست اهرمنی خاتم سلیمان را
به جز تعلق رنگین رخش به مشکین زلف
چنین علاقه کم افتد به کفر ایمان را
مرا تصور چهرش کجا دهد تسکین
که تشنگی نبرد وصف آب عطشان را
گشاده دست تطاول به روی او تا زلف
ز رهزنی به قفا بسته دست شیطان را
مرا که بیدل و دینم ز زلف او چه هراس
که نیست وحشت خاطر ز دزد عریان را
به دامن شب زلفش نمیرسد چون دست
سزد چو صبح اگر بر درم گریبان را
مگر به گندم از آن خال جلوه دید آدم
که خود به نیمجو انگاشت باغِ رضوان را
مرا که در رمضان هم ز چشم او مستی است
چرا به بدرقه پویم به باده شعبان را
همی چو زلف تو افتادگی کند جیحون
گدا نگر که پی همسریست سلطان را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به زیبایی و جذابیت محبوبی اشاره دارد که چهرهاش مانند گل و زرخیز است. شاعر از جذابیت او و تأثیرش بر دل خود میگوید و مینویسد که چگونه عشق به او فراتر از هر نوع تعلق و ایمان است. او به زلف معشوق و زینتهایش اشاره میکند و میگوید که در مقابل زیبایی او هیچ ترسی ندارد. شاعر تأکید میکند که عشق و زیبایی او قدرتی دارد که حتی در روزهای سخت هم به او آرامش میدهد. در نهایت، به این نکته اشاره میکند که حتی در حالتی که دیگران نمیتوانند با معشوقه همپای او شوند، او همچنان به عشقش ادامه میدهد.