غزل شمارهٔ ۱۲۵ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
امشب گل خورشید بدامان نگاهست
آئینه دل روشن از آن چشم سیاهست
زنهار مکرر نشوی در نظر خلق
انگشت نما مانده همین اول ماهست
پامال حوادث نتوانم که نباشم
چون نقش قدم خانه من بر سر راهست
یکچشم زدن زو نتوانست جدا شد
گوئی نگهش عاشق آن چشم سیاهست
چون شعله شمعم نگسسته است زهم آه
بر راستی این سخنم شمع گواهست
در چشم ترم لخت جگر بار گشودست
هر جا که سرچشمه بود قافله گاهست
از سوز جگر بهره نداریم وگرنه
تأثیر قبائیست که بر قامت آهست
گردیده سفید است کلیم از اثر اشک
در مرگ اثر جامه آهم چه سیاهست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف زیبایی و جذابیت عشق میپردازد. شاعر در تلاش است تا احساسات خود را نسبت به محبوبی که چشمانش سیاه و پر از جذابیت است، بیان کند. او دغدغههایی دارد که نکند در نظر دیگران به صورت بدی جلوه کند، ولی عشق او را به شدت درگیر کرده و نمیتواند از آن جدا شود. شاعر از احساساتی مانند سوز و داغی در دل و چشمانی پر از اشک سخن میگوید و تأکید میکند که عشق و درد ناشی از آن باعث شده هیچ جایی برای فرار نداشته باشد. در نهایت، او به سیاهی و درد عمیق عشق اشاره میکند که مانند کالی بر جامهاش نشسته است.