غزل شمارهٔ ۱۳۷ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)
باغ و راغ من خونین جگرست
نفسی کز دل من تنگ ترست
ز آنچه آن سرو بخود می پیچد
پیچش طره و تاب کمرست
بیزبان باش، نبینی که قلم
با زبانست و سرش در خطرست
آب از اشک جگرسوز خورد
نخل آهم که سراسر ثمرست
همت عالی ما هست تهی
شاهبازیست که بی بال و پرست
برنگردید بچشمم تا رفت
خواب با اشک مگر هم سفرست
نکهت گوهر دلها سفته
مژه حکاک عقیق جگرست
بیم سر باشد اگر در ره عشق
چون سرت پای شود بیخطرست
آستین هر که بدستش افتاد
در پی کشتن شمع سحرست
اختر طالع وارون کلیم
نظر تربیتش از شررست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان درد و رنج شاعر از عشق و جدایی میپردازد. شاعر دروازه دلش را بههمراه باغی پر از غم و اشک توصیف میکند و از سرگردانی و تنگی نفس ناشی از عشق صحبت میکند. او به پیچشهای عشق و زیباییهای دلربا اشاره میکند و از خطر قلم و نوشتن در این حال و هوا میگوید. شاعر همچنین به تلاش و همت خود اشاره کرده و بیان میکند که عشق حتی با وجود مشکلات، ارزشمند است. در نهایت، او به ترسهایی که در عشق وجود دارد و زیباییهایی که در عواطف نهفتهاند، اشاره میکند.