غزل شمارهٔ ۱۳۸ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
نام ترا شنیدن، چون آرزوی جانست
بر لب مقام دارد، چون درد لب همانست
یک مرغ فارغ البال، در این چمن ندیدم
در دام اگر نباشد، در بند آشیانست
شوخ الف قدمن، هر گه کمان کشیدی
پنداشتم خدنگی، در خانه کمانست
دل شد هزار پاره، نالد هزار دستان
این خود ز قصه عشق، آغاز داستانست
در باغ آفرینش، ما بخت شعله داریم
از چارفصل ما را، قسمت همین خزانست
از دست و پا زدن ها، کاری نمی گشاید
پا بر نیاید از گل، دستم بسر همانست
آهی که بی سر شکست، از دل بلب نیاید
هر جا که باشد این گرد، همراه کاروانست
گر در بلای غربت، آواره وطن را
چیزی به از وطن هست، مکتوب دوستانت
غم را کلیم شادی، از بخت خفته ماست
پیوسته دزد خوشدل، از خواب پاسبانت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بررسی مفهوم عشق و آرزوها میپردازد. شاعر نام محبوبش را چون آرزوی جان میداند و بیان میکند که تنها مرغی آزاد در دنیای بیدغدغهای نمیبیند. او میگوید که در عشق دلش هزار تکه شده و این آغاز قصه عشق است. شاعر در باغ زندگی بختش را شعلهور میبیند و در این میان یادآوری میکند که در سختیها، امید به دوستان و وطن نباید فراموش شود. در نهایت، او اشاره میکند که غم را باید با شادی درآمیخت و به رغم مشکلات، همواره باید به امید و خوشحالی نگریست.