نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۴۵ کلیم

کلیم / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

آن بلبلم که عقده دل دانه منست

آبی که هست در قفسم آب آهنست

طالع نگر که کشت امیدم ز آب سوخت

در کشوری که برق هوادار خرمنست

او را ز حال دیده حیران چه آگهی

کی آفتاب را خبر از چشم روزنست

در گلشن امید نچیدم اگر گلی

از وصل خار صد گل جا کم بدامنست

گفتی چه سود، کاتش شوقت بما چه کرد

احوال خانه سوخته بر خلق روشنست

هر کس مرا شناخت زهمراهیم رمید

نشناخته است سایه هنوزم که با منست

در چار موسمش نبود رنگ و بو کلیم

این عالم فسرده که نزد تو گلشنست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان درد و اندوه شاعر می‌پردازد. او از مشکلات و ناکامی‌هایش در عشق صحبت می‌کند و بیان می‌کند که در دنیای امید، حتی یک گل هم نمی‌تواند بدست آورد. شاعر به وضعیت خود و سوزش دلش اشاره می‌کند و به این که علاقه و شوق او به معشوق چه آسیب‌هایی به او زده است، پرداخته است. او احساس تنهایی و طرد شدن می‌کند و می‌گوید که تنها سایه‌ای از او باقی مانده است. در نهایت، شاعر به سرما و بی‌رنگی دنیا اشاره می‌کند و احساس می‌کند که دنیای اطرافش خالی و بی‌حالت است.