نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۵۲ کلیم

کلیم / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

این سطرهای چین که ز پیری بروی ماست

هر یک جدا جدا خط معزولی قواست

دل در جوانی از پی صد کام می دود

پیری که هست موسم آرام کم بهاست

چشم دگر ز عینک گیرم بعاریت

اکنون که وقت بستن دیده ز ماسواست

ضعفم بجا گذاشته از خرمن وجود

کاهی که در برابر صد کوه غم بجاست

سامان ساز و برگ سراپا کجا بود

در کلبه ام که موجه سیلاب بوریاست

کی می دهد رهم بر آن پادشاه حسن

این بخت دون که پست تر از همت گداست

دستی که وانشد ز قناعت بنزد خلق

انگشت او بیمن به از شهپر هماست

خون حیا بگردن اهل طلب بود

قتل گدا بقصد قصاص حیا رواست

غم می خورم بجای غذا چون کنم کلیم

اینست آن غذا که نه محتاج اشتهاست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات شاعر در مورد پیری و جوانی می‌پردازد. او به سطرهای چین و نشانه‌های پیری اشاره می‌کند و می‌گوید هر خط از چهره‌اش نشان‌دهنده‌ی ناتوانی و جدایی از قوا است. دل او در جوانی به دنبال لذت‌ها و کامیابی بود، اما حالا در پیری، آرامش کم‌ارزشی به سراغش آمده است. شاعر از ضعف خود و مشکلات موجود در زندگی‌اش سخن می‌گوید و به جست‌وجوی زیبایی و خوشبختی می‌پردازد، اما حس می‌کند که بختش پایین‌تر از آن است که به زندگی دلخواهش برسد. او با تأسف به این موضوع می‌نگرد که در کلبه‌ی ساده‌اش محصور شده و همه چیز به دور از آرزوها و خواسته‌های اوست. در پایان، او غم و اندوه را به‌جای غذا می‌بیند و می‌گوید که این غم به طور خاص تشنگی روح او را سیراب نمی‌کند.