نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۵۱ کلیم

کلیم / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

براه عشق تو جز اشک و آه با من نیست

از آن متاع چه بهتر که باب رهزن نیست

زبس گداختم از غم چنان سبک شده ام

که خون ناحق من نیز بار گردن نیست

بغیر دیده و دل کز غمت فروغ برند

دو خانه هرگز از یک چراغ روشن نیست

درین چمن دل ما همچو غنچه پیکان

ز صد بهارش امید یکی شکفتن نیست

برای قافله کعبه سبکباری

هزار بدرقه و راهبر چو رهزن نیست

دلم که در کف عشقت ز موم نرم تر است

چو وقت پند شود کم ز سنگ و آهن نیست

ببحر هستی غیر از حباب نتوان یافت

سری که منت تیغ تواش بگردن نیست

کم از هنر نبود عیب چون بجا باشد

که تنگ چشمی عیب است و نقص سوزن نیست

کلیم را سر همخانگی بشعله بود

وگرنه جائی بهتر ز کنج گلخن نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از عشق و دردهای ناشی از آن سخن می‌گوید و بیان می‌کند که تنها چیزی که با او باقی مانده اشک و آه است. او به بی‌معنایی برخی از روابط و نظرات اشاره می‌کند و به این نتیجه می‌رسد که در دلی که غم عشق را تحمل می‌کند، روشنایی نمی‌تواند از دو منبع بیاید. همچنین، او به حالت نرم و انعطاف‌پذیر دلش در برابر عشق اشاره می‌کند و معتقد است که در دنیای وجود، تنها حبابی از آب می‌توان یافت. شاعر می‌افزاید که اگر هنر در جای خود باشد، عیب و نقص به حساب نمی‌آید و در نهایت به هم‌نشینی با دل‌تنگی‌هایش می‌پردازد، چرا که به عقیده‌اش، حتی در سختی‌ها هم جایی برای آرامش وجود دارد.