غزل شمارهٔ ۱۵۸ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
دل بزیب و زینت دوران هنرپرور نبست
غیر نقش بوریا بر خویشتن زیور نبست
تا دلم در کنج غم بر حال زار خود نسوخت
همنشین بر زخم من مرهم زخاکستر نبست
کاروان ها بار عشرت بست بهر دیگران
رنگ بر رویم سپهر از گردش ساغر نبست
از علاج چاکهای سینه دل برداشتم
زانکه مرهم هیچکس بر روزن مجمر نبست
شوربختی حاصل دریا ز گوهر پروریست
از سخن سنجی جزین طرفی سخن پرور نبست
صاحب انصاف را باشد نظر بر نقص خویش
بر رخ پروانه کس در هیچ بزمی در نبست
چشم می بندیم از هر جا که باید بست دل
دام شیطان تعلق طرفی از ما بر نبست
صید معنی را کلیم از رشته پرتاب فکر
هیچ صیاد سخن از بنده محکمتر نبست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به تأملات عمیق خود درباره زندگی و هنر میپردازد. او از زیباییها و زینتهای دنیای هنر صحبت میکند و بیان میکند که زیبایی واقعی در باطن و دلی خالص نهفته است. شاعر حسرت بر دل خود را بیان میکند و از عدم همدردی دیگران در دردها و زخمهایش گلایه دارد. زندگی و عشرتها برای دیگران است و او خودش را در میان غم و اندوه مییابد. شاعر میگوید که هیچ مرهمی پیدا نکرده و به این نتیجه میرسد که منبع رنجها و مشکلاتش به دریا و گوهر پروری برمیگردد. او به انصاف و خودآگاهی اشاره میکند و اعتقاد دارد که هر کس باید ابتدا به نقصهای خودش پرداخته و از آن عبرت بگیرد. در پایان، شاعر به پیچیدگیهای تفکر و مفهومسازی اشاره میکند و به قدرت اندیشه بر سخن میپردازد. در مجموع، شعر تأملی است بر زیبایی، درد، و جستجوی حقیقت در زندگی.