غزل شمارهٔ ۱۶ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
بیتو از گلشن چه حاصل خاطر افسرده را؟
خندهٔ گل دردسر میآورد آزرده را
ساغری خواهم دم آخر مگر همراه او
سوی تن باز آورم جان به لب آورده را
نه همین بیسوز عشقَست، از هوس هم گرم نیست
سینه تابوت است گویی زاهد دلمرده را
کاغذ غمنامه را کردم حنایی از سرشک
تا به یاد او دهم چشم به خون پرورده را
صورت ظاهر اگر در حسن باشد، آفتاب
آورد تاریکی دل پی به معنی برده را
دل مکَن از دوست گر خواهی به او پیوست باز
کس به گلبن تا به کی بندد گل افسرده را
چون ز خاک خاکساری گل دمیدن سر کند
سر شود یک دستهٔ گل خاک بر سر کرده را
چشم مست او کجا پروای دل دارد کلیم
هیچ نسبت نیست با میخورده پیکان خورده را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره احساس عمیق عشق و درد ناشی از دوری از معشوق است. شاعر با بیان اینکه بدون معشوق هیچ لذتی از زندگی وجود ندارد، به افسردگی خود اشاره میکند. او میگوید که عشق واقعی آتشین و سوزان است و بدون آن، دل مانند تابوتی خالی و مرده است. شاعر از غم و یاد معشوق با احساس شدید سخن میگوید و به زیباییهای ظاهری اشاره میکند که نمیتواند جای خالی عشق را پر کند. او توصیه میکند که دل از دوست جدا نشود و یادآوری میکند که در نهایت، دوری از عشق و احساسات حقیقی، تنها باعث غم و مرگ روح میشود. در پایان، ابراز میکند که چشمان معشوق، هیچ دغدغهای درباره دلهای شکسته ندارند.