غزل شمارهٔ ۱۶۵ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
فراق همنفسان جان بیقرارم سوخت
گیاه خشکم و هجران نوبهارم سوخت
چو من مباد کس آواره هزار وطن
فلک ز داغ فراقت هزار بارم سوخت
زمانه از شب تارم چراغ باز گرفت
پس از وفات من آورده بر مزارم سوخت
سرشک راه بدامن نبرد در شب هجر
چو شمع لخت جگر گرچه بر کنارم سوخت
طبیب مرده دلان بعد مرگ مشفق شد
بوعده کرد وفا چون در انتظارم سوخت
مرا جدائی جانان دگر نکشت کلیم
چه منت است تف آه شعله بارم سوخت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به عاطفه و درد فراق همنفس و معشوق خود میپردازد. او احساس بیقراری و سوختن از دوری را توصیف میکند و میگوید که همچون گیاهی خشک شده، در هجران معشوقش از بین میرود. شاعر از دنیای پر از غم و اندوه خود سخن میگوید و نشان میدهد که فقدان محبوبش زندگیاش را تیره و تار کرده است. او از ناامیدی و انتظار برای وفای معشوق نیز صحبت میکند و در نهایت تأکید میکند که جدایی جانان دیگر او را نخواهد کشت، زیرا آتش عشقش همچنان در درونش شعلهور است.