غزل شمارهٔ ۱۶۸ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
دجله اشک از بهار شوق طغیان کرده است
رازهای سینه را خاشاک طوفان کرده است
دل گمان دارد که پوشیده است راز عشق را
شمع را فانوس پندارد که پنهان کرده است
زاهد از حسن جهان آرای جانان می کند
آنقدر ذوقی که دیوار گلستان کرده است
منت باران بکشت آرزویش می نهد
غمزه ات گر خسته ایرا تیرباران کرده است
می شود اول ستمگر کشته بیداد خویش
سیل دایم بر سر خود خانه ویران کرده است
در گلستان وفا، بلبل بگل هرگز نکرد
آن نظربازی که چشمم با مغیلان کرده است
ربط سرها ماند با زانوی غم دیگر سپهر
هرکجا دیده است پیوندی پریشان کرده است
زلف هندوی ترا از دلبری خط توبه داد
کافری را کافر دیگر مسلمان کرده است
فکر پرواز گلستان دارد اندرسر کلیم
ساز راه گلشن کشمیر سامان کرده است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف حالتهای مختلف عشق و دلتنگی میپردازد. شاعر از طغیانی در دجله به عنوان نماد شوق و احساسات عمیق انسانی سخن میگوید و بیان میکند رازهای درونش تحت تأثیر طوفان احساسات قرار گرفتهاند. او به اشتباهاتی که در درک عشق وجود دارد اشاره میکند و آن را با مقایسه شمع و فانوس نشان میدهد. زاهدان نیز از زیباییهای دنیا بیخبرند و تحت تأثیر زیبایی جانان قرار میگیرند. شاعر غم و شادی را در عشق بررسی میکند و به تیرگیهایی که در روابط وجود دارد، اشاره میکند. او به گلستان وفا و بلبل اشاره میکند و میگوید که عشق واقعی و وفاداری وجود ندارد. همچنین از زلف معشوقه به عنوان عاملی در تغییر ایمان سخن میگوید و در نهایت به امید پرواز به دنیای زیبا اشاره میکند. در کل، شعر به احساساتی متناقض در عشق و زیبایی میپردازد و تأثیرات آن بر روح انسان را بررسی میکند.