نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۷۳ کلیم

کلیم / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

از هجوم خط دلی باطره پرفن نماند

مور چندان شد که آخر دانه در خرمن نماند

مرغ گیرائی ز دام زلف او پرواز کرد

ناوک اندازی آن مژگان صیدافکن نماند

بخیه بر زخم دل ما تنگ می گیرد بسی

حیف کائین مروت یکسر سوزن نماند

از خط پرگار این خواندم که از سرگشتگی

راه حیرت پوید آن پائی که در دامن نماند

زینهمه باران پیکان زخم را لب تر نشد

خشکسال عافیت شد آب در آهن نماند

بسکه در هر گام راه عشق دارد رهزنی

غیر خار پا ز سامان سفر با من نماند

بعد ازین تاریکی شبها بخود خوش کن کلیم

شکوه کم کن در چراغ اختران روغن نماند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف دردها و حوادث ناگوار زندگی می‌پردازد. شاعر از جدایی و فقدان حرف می‌زند، به طوری که همدردی و محبت در زندگی‌اش کمرنگ شده است. او به مشکلاتی چون زخم‌های عاطفی و ناامیدی از عشق اشاره می‌کند و نشان می‌دهد که در مسیر زندگی‌اش عملاً هیچ چیز مستحکم و پایداری وجود ندارد. در انتها، شاعر به تاریکی شب‌ها اشاره می‌کند و از خواننده می‌خواهد که در این شرایط سخت، ناامیدی را کنار بگذارد و به خود آرامش دهد، زیرا منابعی برای امید باقی نمانده است.