غزل شمارهٔ ۱۶۹ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
دلها بیک نظاره ز نظارگان گرفت
از یک گشاد تیر بلا صد نشان گرفت
بی اختیار می بردم اشک چون کنم
خاشاک سیل را نتواند عنان گرفت
می خواست روسفیدی آماجگاه تو
گر شعله فراق کم استخوان گرفت
یک کوکبش رعیت بختم نمی شود
آهم اگرچه کشور هفت آسمان گرفت
ای مست ناز اگر همه باید بخاک ریخت
یکبار ساغر از کف ما می توان گرفت
دایم زمانه در پی تفتیش حال ماست
پیوسته راهزن خبر از کاروان گرفت
حال کلیم و عیش گوارای او مپرس
گر آب خورد در گلویش استخوان گرفت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به توصیف حال و روز دلbroken خود میپردازد. او از عشق و دلباختگی سخن میگوید که چطور قلب او از دیدن عشق خود بینظیر میشود و به یکباره احساساتش را در قالب اشک جاری میکند. همچنین او به شدت دلتنگی و فراق را توصیف میکند و از احساس ناامیدی ناشی از فاصلهاش با معشوق میگوید. شاعر نگران است که زمانه همیشه در حال بررسی حال اوست و این نگرانی را با اشاره به فقدان خوشی و لذتی که گاهی در زندگی تجربه میکند، تقویت میکند. در نهایت، او به شرایط دشوار خود در زندگی اشاره میکند و به نوعی قالبی از ناامیدی و یأس را به تصویر میکشد.