غزل شمارهٔ ۱۷۲ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
هر کس بتو دلربا نشیند
بسیار ز خود جدا نشیند
همچون هدفم سفید شد چشم
تا ناوک تو بجا نشیند
از بس تنگست بزم وصلت
جا نیست که نقش پا نشیند
مرغ الفت پرید ازین باغ
شبنم از گل جدا نشیند
باشد بلبت نشان دندان
نقشی که بمدعا نشیند
در دامن من فلک کند سیر
خاری که مرا بپا نشیند
از کوی وفا هر آنکه برخاست
در راه تو بیوفا نشیند
از راه وصال برنخیزد
گردی که بروی ما نشیند
در بزم جهان کلیم شمعست
می سوزد هر کجا نشیند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به تأثیر عشق و جذبه معشوق بر دل و روح انسان میپردازد. او میگوید که هر کس در کنار معشوق بنشیند، احساس عمیق جدایی از خود را تجربه میکند. چشم او مانند هدفی به سمت محبت معشوق خیره شده و فضای بزم وصال به قدری تنگ است که جایی برای جا گذاشتن آثار حضور نیست. همچنین، عشق و الفت به گونهای به تصویر کشیده شده که گویی پرندهای از باغ جدا میشود و شبنم از گل میافتد. در این میان، یادآور میشود که در مسیر وفا و محبت، برنخاستن و قبول ناکامیها نیز جزئی از عشق است و در اختیار خود انسان نیست. شاعر در نهایت، با تشبیه عاشق به شمعی در بزم جهان، میگوید که عشق او هر جا که برود، میسوزد و درخشش خود را دارد.