نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۷۱ کلیم

کلیم / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

گاهی از خاک درت مرهم به زخم ما ببند

اینچنین مگذار ما را یا رها کن یا ببند

حفظ بی‌برگی به از سامان کن ار وارسته‌ای

خانه از اسباب چون خالی شود در را ببند

رنگ ما چون مرغ وحشی زود از رو می‌پرد

ساقی از یک جرعه ما را رنگ بر سیما ببند

در کمین بنشین اگر خواهی شکار افتد به دام

خویش را بنمای و پای آهوی صحرا ببند

تارهای زلف را ای شوخ بر گردن مپیچ

رشته بر آن دسته گل از رگ جان‌ها ببند

حرف را با صرفه می‌گو تا کدورت نآورد

باده گر خواهی که صاف آید سر مینا ببند

تار زلفت را به صید دیگری ضایع مکن

هرچه می‌ماند ز بال ما به پای ما ببند

جز پریشانی دگر سودی نمی‌بینم کلیم

پند من بشنو به زلف او ره سودا ببند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر از شاعر و عارف ایرانی کلیم کاشانی است و در آن به تم‌های عشق، جدایی و نیاز به عشق و معشوق پرداخته شده است. شاعر از معشوق می‌خواهد که دردی که در دل دارد را با عشق خود درمان کند و اشاره به بی‌ثمری زندگی بدون عشق دارد. همچنین به تصاویری چون رنگ باختن و گم شدن در عشق اشاره می‌کند و می‌گوید که اجازه ندهد که عشق و زیبایی بی‌ثمر شود. در نهایت، از معشوق می‌خواهد که به او توجه کند و ارتباطشان را با زلف و زیبایی خود محکم‌تر کند. شاعر به طور کلی از احساسات عمیق و دلتنگی‌های عاشقانه خود می‌گوید و بر اهمیت عشق تأکید می‌کند.