غزل شمارهٔ ۱۷۵ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مرا همیشه مربّی چو طالع دون بود
ترقّیام چه عجب گر چو شمع وارون بود
همیشه اهل هنر را زمانه عریان داشت
فسانهایست که خُم جامهی فلاطون بود
پسند ماتمیان با هزار غم نشدم
به جرم اینکه لباسم ز گریه گلگون بود
فلک به عیب تهی کاسگی مثَل چون شد؟
نه کاسههای کواکب همیشه پرخون بود؟
مدام از آن نم باران که خاک آدم داشت
متاع خانهی ما نزد سیل، مرهون بود
همیشه عقدهی خاطر، رواج کارم داد
چو بستگی که پر و بال صیدِ مضمون بود
نشان شیفتگان دیار عشق یکیست
به چشم لیلی، هر گردباد، مجنون بود
خوش آن گذشته که تاری گر از تعلّق داشت
بهسان تنبور آن هم ز خانه بیرون بود
کلیم دل به قناعت نهاد و چاره نداشت
ز دخل خون جگر، خرجِ گریه افزون بود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بررسی درد و رنجهای زندگی شاعر میپردازد. او از مربی خود و تاثیرات منفی زمانه بر هنرمندان صحبت میکند و به ناپایداری و متناقضگویی زندگی اشاره میکند. شاعر به غم و اندوه موجود در وجودش اعتراف میکند و از این که در پی عشق و زیبایی است ولی همیشه با مشکلات و دردها مواجه است، سخن میگوید. او به ناپایداری عشق و وابستگی عاطفی اشاره میکند و در نهایت، به سختیها و غمهای ناشی از زندگی خود میپردازد، که به موجب آن ناچار به قناعت و تحمل شده است. این شعر بر احساسات عمیق و تجربیات انسانی تأکید دارد.