نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۷۴ کلیم

کلیم / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

زآن همه صبر و سکون ، در دل کفِ خوناب ماند

کاروان ما بجای آتش از وی آب ماند

آه اگر آتش بدل زد اشک در کار خودست

گر بسوزد خانه خواهد قسمت سیلاب ماند

چشم بر بهبود پیری داشتم آنهم نشد

کاروان عمر رفت و بخت ما در خواب ماند

دشمنان از خصمی ما سینه ها پرداختند

کینه ما همچنان در خاطر احباب ماند

نفع دارد نوشداروی جهان ناخوردنش

منفعت زین به کزینسان نامی از سهراب ماند

هر چه بود از دل بغیر از نقش ابروی تو رفت

عاقبت زین مسجد ویران همین محراب ماند

شمعهای بزم ما با هم نمی سوزد کلیم

مجلس ما را شراب آخر شد و مهتاب ماند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره‌ی ناامیدی و دردهای عاطفی تجربه شده در زندگی است. شاعر از صبوری و سکون در دل خود صحبت می‌کند که به مانند خونابه‌ای مانده است. او به فقدان آرامش و خوشبختی جوانی اشاره می‌کند و lament می‌کند که عمرش در حال گذر است بدون اینکه هیچ پیشرفتی داشته باشد. شاعر همچنین از کینه و خصومت دشمنان‌اش سخن می‌گوید که هنوز در دل دوستانش باقی مانده است. او به جدایی از چیزهای باارزش و دردناک اشاره کرده و می‌گوید که تنها نشانه‌ای از عشق و زیبایی در زندگی‌اش باقی مانده است. در نهایت، او به ناکامی و غم در مجالس شادمانه‌اش اشاره می‌کند که به جای شمع و روشنایی، تنها مهتاب و عواقب سوگوارانه آن باقی مانده است.