غزل شمارهٔ ۱۸۲ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
تا بخت بد زهمرهی ما جدا شود
خواهم که جاده در ره وصل اژدها شود
چشم گشایش از فلکم نیست زانکه بخت
در کار نفکند گرهی را که وا شود
با خویشتن بخاک، دلا حسرت وصال
چندان ببر که توشه راه فنا شود
ناسازگاری زمانه بهر کس که رونهد
گر بر گل زمین گذرد خار پا شود
شد وقت آنکه در چمن از مقدم بهار
مانند غنچه شیشه سر بسته وا شود
شرط رهست تشنه لبی در طریق عشق
گر نقش پای چشمه آب بقا شود
نفس دنی که عاشق جا هست، خوشدلست
در کشتی شکسته اگر ناخدا شود
اشکم باد شعله بالای او کلیم
از دیده ام برنگ شرر در هوا شود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این اشعار بیان میکند که تا زمانی که از گرفتاریهایش رهایی نیابد، آرزوی وصال محبوب را دارد. او احساس میکند که بختش هیچ کمکی به او نمیکند و در تلاش است تا با غم و حسرتی که در قلبش دارد، خود را به دست فراموشی بسپارد. زمانه ناسازگار بر همه تأثیر میگذارد و حتی در مکانهای خوشبو و زیبا نیز ممکن است دردی احساس شود. شاعر در انتظار بهاری است که مایه زندگی و شکوفایی باشد و در عشق، تشنگی برای وصال لازم است. احساساتش به شدت عمیق و آتشین است و حتی در بدترین شرایط نیز امید خود را از دست نمیدهد. اشکهایش نمایانگر عشق و دلتنگی اوست که با شعله عشقش داغ و سوزان است.