نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۰۱ - در مدح شاه‌جهان کلیم

کلیم / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

اسیر عشقم و هر کس مرا غلام کند

به گوش حلقه‌ام از حلقه‌های دام کند

چه بخت بی اثرست این که جزو ناری من

دمیکه شعله کشد کار پخته خام کند

چرا نگرید بلبل که بیوفائی دهر

امان نداد که گل خنده را تمام کند

باسم و رسم چه مردانه پشت پا زده ام

نگین بدستم پهلو تهی ز نام کند

هر آنکه سر ز گریبان چو نال برون کرد

بطاق ابروی شمشیر او سلام کند

اگر جدا ز تو می را حلال می دانم

خدا بتیغ تو خون مرا حرام کند

ندیده ایم بجز جان مانده بر لب خویش

مسافریکه در اول قدم مقام کند

خوش آنکه نام تو موزون نهد بنسبت شعر

کلیم شاه جهان ترا غلام کند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به احساسات عمیق عشق و وابستگی شاعر نسبت به معشوق پرداخته است. شاعر خود را اسیر عشق می‌داند و بیان می‌کند که عشق او همچون دام و حلقه‌ای است که به او بسته شده. او از بخت بد خود شکایت دارد و به وضعیت غم‌انگیز بلبل و گل اشاره می‌کند. شاعر از مردانگی و صمیمیت در عشق صحبت کرده و از اینکه نام معشوقش بر روی انگشتش است، احساسات خود را بیان می‌کند. او همچنین به جدایی و حلال بودن عشق اشاره می‌کند و در نهایت از مقام و ارزش معشوق در شعر خود حرف می‌زند و خواهان آن است که نام عشقش در جهان جاودان بماند.