نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۱۹ کلیم

کلیم / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

به جز سکوت ز روشندلان نمی‌آید

زبان شعله به کار بیان نمی‌آید

ز سیل حادثه چشمم چنین که ترسیدست

ز دیده دیدن ریگ روان نمی‌آید

خدنگ آه شکارافکن است لیک چه سود

که از هزار یکی بر نشان نمی‌آید

به زلف او نیم آگه ز حال دل چه کنم

خبر همیشه ز هندوستان نمی‌آید

سری که افسر شاهی قسم به او نخورد

به کار سجده آن آستان نمی‌آید

جرس به راه طلب غیر ازین نمی‌گوید

که هیچ کار ز آه و فغان نمی‌آید

از آن دیار که سود سفر خطر باشد

چو راه امن شود کاروان نمی‌آید

ز مور لاف سلیمانی از چه برتابم

ز من فروتنی از آسمان نمی‌آید

هلاک چشم ادافهمیم که دریابد

هر آن سخن که ز دل بر زبان نمی‌آید

ز غمزه‌اش مطلب رخصت نظاره کلیم

صلای سیر گل از باغبان نمی‌آید

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان دشواری‌ها و ناامیدی‌های انسانی در مواجهه با عشق و زندگی می‌پردازد. شاعر از سکوت و ناتوانی در بیان احساسات سخن می‌گوید و به نقش حوادث و ترس‌هایی که به وجود می‌آید اشاره می‌کند. او به بی‌نتیجه بودن تلاش‌ها و آرزوها اشاره می‌کند و بیان می‌دارد که اطلاعات و اخبار دلخواه همیشه به دست نمی‌آید. در نهایت، شاعر به این نتیجه می‌رسد که بسیاری از احساسات و حقیقت‌ها در دل می‌مانند و به زبان نمی‌آیند، و تلاشی برای فهم عمیق‌تر از دنیا و عشق ممکن است بی‌نتیجه باشد.