غزل شمارهٔ ۲۵۰ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بپرسش آمد و عاشق همین دو دم دارد
شکسته پای بمقصود یک قدم دارد
ز راز خاطر هم آگهیم و سینه ما
ز کاوش مژه چون سبحه ره بهم دارد
ز نقش پای بیابان نورد غم پیداست
نشان هر سر خاری که در قدم دارد
سخن زمن نتراود چو سینه چاک نیم
همیشه نال تنم عادت قلم دارد
جدا زکوی تو خونم سبیل شد چکنم
که مرغ ایمنی از پرتو حرم دارد
روان چو کاغذ بادش کنم نه پیچیده
زبسکه دیده ام از خون دیده نم دارد
بغیر خون نتراود ز نامه های کلیم
بکف مگر زنی تیر او قلم دارد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عاشقی و درد و رنجهای آن است. شاعر به عواطف و احساسات عمیق خود اشاره میکند و از مشکلات و ناملایمات عشق میگوید. او از نشانهایی که در راه عشق دارد، از غمها و یادآوریها مینویسد. همچنین به تنگی خاطر ناشی از جدایی از معشوق اشاره میکند و حالت روانی خود را به کاغذی تشبیه میکند که تحت تأثیر عشق و درد است. در نهایت، شاعر از قدرت و تأثیر قلم به عنوان ابزاری برای بیان احساسات خود سخن میگوید.