غزل شمارهٔ ۲۵۵ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
ایدل چو راز دوست نخواهی سمر شود
نامش چنان مبر که زبان را خبر شود
سر دارد الفتی بهوایت که چون حباب
با او سفر کند اگر از سر بدر شود
جاهل برو ز مرشد بیمعرفت چه فیض
کوری کجا عصاکش کور دگر شود
زنجیر زلف او دل دیوانه را شناخت
سودا مقررست که شب بیشتر شود
منت کش از حمایت کس نیست عجز ما
تا نقش سینه هست که ما را سپر شود
دود سپند بیهنری چون شود بلند
آتش زن ستاره اهل هنر شود
بر اهل عقل فیض جنون کم ز باده نیست
باید کسی ز کار جهان بی خبر شود
هر کس اگر بقدر هنر بهره یافتی
بایست آب بحر نصیب گهر شود
از هیچیک ندارد امید اثر کلیم
گره آه شعله گردد و اشکش شرر شود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به جزئیات عشق و معرفت اشاره دارد. شاعر از رازهای دوست و رابطه عاطفی سخن میگوید و تأکید میکند که نام دوست را نباید فاش کرد تا از زیبایی او کاسته نشود. او به ویژگیهای عشق اشاره میکند که مانند حباب میتواند بترکد و از سر برود، و نیز به عدم شناخت جاهلان از معلمان و فیضی که در عشق است، ناله میکند. همچنین به زنجیر زلف معشوق و دیوانگی دل اشاره شده است. شاعر یادآور میشود که افراد با هنر باید از عالم و عالمیان بیخبر باشند تا به عمق عشق و فیض برسند. در نهایت، بر ناامیدی و سوز دل اشاره میکند که در عشق و اندوه نهایتاً به گره و اشک تبدیل میشود.