نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۵۱ کلیم

کلیم / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

نه طُرّه‌ات غم شب‌های تار من دارد

نه چشم مست تو فکر خمار من دارد

ز گریه چشمم چون شد سپید دانستم

که صبحی از پی شب‌های تار من دارد

ز ضبط گریه چو گل عاجز است پنداری

خبر ز گریهٔ بی‌اختیار من دارد

دو چشم کم‌نگهت کاشکی به من می‌داشت

سری که زلف تو با روزگار من دارد

ز داغ کهنه گل تازه‌ام فسرده‌تر است

به روی کار چه آبی بهار من دارد

به مرگ صلح کنم با زمانه تا نفسی‌ست

جهان بر آینهٔ دل غبار من دارد

عجب مدار که آتش به گورم اندازد

همان شرار که سنگ مزار من دارد

درین بهار گل چاک آنچنان بالید

که یک گل است که جیب و کنار من دارد

گل شکایت نشکفته و شکفته کلیم

دل پر آبلهٔ داغدار من دارد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف رنج و غم شاعر از عشق و جدایی می‌پردازد. شاعر به شب‌های تار و غمگینش اشاره می‌کند که چشم‌های معشوقش هم به او توجهی ندارند. او از گریه‌هایش و از اینکه زمان می‌گذرد و صبحی نمی‌آید، ابراز ناراحتی می‌کند. همچنین، شاعر به داغ‌های کهنه و دل‌زدگی‌اش اشاره کرده و به آفتاب بهار و گل‌ها به عنوان نشانه‌هایی از زندگی و طراوت فکر می‌کند. در نهایت، او از درد و غم درونی‌اش سخن می‌گوید و از واقعیت‌های تلخ زندگی رنج می‌کشد.