نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۰۱ کلیم

کلیم / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

به دور دیده مژگان از دو سو لخت جگر دارد

چراغان بر لب آب روان فیض دگر دارد

ندارم زینتی همچون صدف جز عقده خاطر

همیشه رشته کارم گره جای گهر دارد

مگر یاد لبت در خاطر پیمانه می‌گردد

که در بزم نشاط باده چشم از گریه تر دارد

به جز سرگشتگی و گرد محنت حاصلش نبود

به سان گردباد آن را که دهر از خاک بردارد

نشان اهل غفلت جستم از پیر خرد گفتا

نشانش اینکه در فصل بهار از خود خبر دارد

جنون شهر دشمن با بیابان دوستی دارم

که چون سیلاب اشکم جنگ با دیوار و در دارد

اگر برگ و بری داری ز خود بفشان که پیوسته

تبر پیوند اینجا با نهال بارور دارد

چرا پیوسته شمع انجمن صندل به سر مالد

ز بال‌افشانی پروانه گرنه دردسر دارد

اگر مردن نبودی زندگی با ما چه‌ها کردی

درین دریا اگر نشکست کشتی صد خطر دارد

کلیم از جور گل خون شد دل بلبل چنین باشد

گرفتاری به آن معشوق بی‌پروا که زر دارد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به توصیف احساسات عمیق خود می‌پردازد. او از درد و غم ناشی از جدایی و عشق صحبت می‌کند و به زیبایی‌های اطراف، مانند موج‌های آب و بزم‌ها، اشاره می‌کند. در عین حال، او نتوانستن به دستیابی به زیبایی‌هایی مانند صدف را نشان می‌دهد و از گره‌های زندگی و چالش‌های آن می‌نالد. شاعر به یاد عشق و معشوق می‌افتد و از سرگشتگی و محنت‌هایی که در زندگی تجربه کرده، سخن به میان می‌آورد. او همچنین به بی‌پروایی معشوق و درد دل بلبل در عشق اشاره می‌کند و به تضادهایی که در زندگی وجود دارد، مانند زندگی و مرگ، پرداخته و در نهایت به این نتیجه می‌رسد که عشق و درد آن ناگزیر است.