غزل شمارهٔ ۳۱۰ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
بسکه حرف قامتت ورد دل دیوانه شد
سینه از مشق الف مانند لوح شانه شد
تا خراب او نگردیدم بمن ننمود روی
خانه از خورشید گرمی دید چون ویرانه شد
عیش در جانم غریبست ارچه ماند سالها
غم اگر یکروز در دل ماند صاحبخانه شد
بسکه بهر صید دل ها تخم شید افشانده اند
در کف ارباب تقوی سبحه ها بیدانه شد
بود از دلهای ما آوازه زلفت بلند
از نوا افتاد چون زنجیر نی دیوانه شد
سرکشان گر آتشند آخر ملایم می شوند
شمع آخر آب گشت و مرهم پروانه شد
کلبه تاریک من بیشم سواد اعظم است
فارغ از کاشان کلیم از گوشه کاشانه شد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساسات عاشقانه و درد دل عارفانه پرداخته و تصویری از عشق و غم را به نمایش میگذارد. شاعر از تاثیرات عمیق عشق بر دل میگوید و به خرابیها و ویرانیهایی که این عشق در زندگیاش به وجود آورده، اشاره میکند. او همچنین به تلاشهای بیثمر برای جلب محبت و شیدایی دلها میپردازد و از غم و تنهایی خود مینالد. در نهایت، او به تاریکی و محنت درون خود اشاره میکند و نشان میدهد که چگونه این عشق، زندگیاش را تحت تاثیر قرار داده است. این شعر نمایانگر یک سفر عاطفی و روحانی است که شاعر در آن به جستجوی روشنایی و امید میپردازد.