غزل شمارهٔ ۳۴۳ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
گرم ز لطف سیه روز خود خطاب کند
سیاه روزی من کار آفتاب کند
در آب و خاکم نسرشته اند بیمهری
ز رحم آتش من گریه بر کباب کند
رود بسوی کمر طره ات بسر هر دم
برای آنکه ازو کسب پیچ و تاب کند
سراغ چشمه حیوان نمی کنم که مرا
قناعتیست که سیرابم از سراب کند
کسی نمی خورد از وی فریب مستوری
بسر چو دختر رز چادر از سحاب کند
فسردگی بسکون خوب نیست عاشقرا
چو نبض باید پیوسته اضطراب کند
چو شمع خانه زین می شوی زغایت رشک
حنای پای تو خون در دل رکاب کند
فلک خرابه ما را از آن کند تعمیر
که آشیانه صد جغد را خراب کند
کلیم بخت تو آنگاه می شود بیدار
که یار سر بکنارت نهاده خواب کند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از غم و اندوه روزگار خود سخن میگوید. او احساس بیمهری و ظلمت در زندگیاش را بیان میکند و به طور خاص به تأثیرات این مشکلات بر وجودش اشاره میکند. شاعر خواستار نزدیکی و ارتباط با محبوبش است و به زیباییهای او اشاره میکند. همچنین نشان میدهد که در جستجوی آرامش و سیرابی از عشق است و نمیخواهد در دنیای فریب و دروغ غرق شود. در نهایت، شاعر به نیاز به تحرک و پویایی در عشق اشاره میکند و از امید به بیداری بخت خود سخن میگوید، زمانی که معشوقش در کنارش قرار گیرد.