غزل شمارهٔ ۳۶۴ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
ایخوش آندم که دلت از سر کین برخیزد
بنشینی و ز ابروی تو چین برخیزد
تا بکنج دل من جای نبیند اول
نیست ممکن که غباری ز زمین برخیزد
هر که صیاد، تو آن وقت بدامش آئی
که ز پیری نتواند ز کمین برخیزد
کار مژگان سیه مست تو شد کج روشی
هر که برخاست ز میخانه چنین برخیزد
سرم از زانوی اندوه جدا خواهد شد
سرنوشتم اگر از لوح جبین برخیزد
آخر ایشوخ جهانسوز سواری تا چند
تا بکی آتش از خانه زین برخیزد
تا تو رفتی ز کنارم بنظرها خوارم
بشکند قیمت خاتم چو نگین برخیزد
این زمان رانیم از بزم و ندانی که کلیم
آید آنروز که گوئی بنشین برخیزد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به احساسات عاشقانه و دردهای ناشی از جدایی میپردازد. او به لحظهای میاندیشد که کینهها کنار برود و عشق دوباره زنده شود. شاعر میگوید که دلش به خاطر دوری محبوبش غمگین است و آرزو دارد که تب و تاب این عشق او را رها کند. او به وضعیتی اشاره میکند که برای زنده ماندن در عشق، باید از تاریکیها و مشکلات برآید. در نهایت، شاعر به امید روزی اشاره دارد که دوباره با محبوبش ملاقات خواهد کرد و این احساسات سرد و آتشین را درک خواهد کرد.