غزل شمارهٔ ۳۷۱ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
لبم ز بستگی دل اگر چه وا نشود
چو لاله خون جگر خوردنم قضا نشود
بیک لباس مقید مشو که ساختگیست
اگر گهی به تنت پیرهن قبا نشود
دل ضعیف چنان جذبه قوی دارد
که تیر هیچ بلائی ازو خطا نشود
کلید چاره و تدبیر تا نگردد گم
دری که بسته بروی امید وا نشود
گرفته دامن غم می کشم بخانه دل
که جز بمهمان آرایش سرا نشود
حدیث عشق تو با هیچکس نمی گویم
شرر ز آتش سودای ما جدا نشود
کمند طره او بار یک جهان دل را
نمی تواند برداشت تا دو تا نشود
سعادت ازلی را بکسب نتوان یافت
که زاغ از خورش استخوان هما نشود
چنان مکن که کلیم از در تو پا بکشد
شکسته دل شده باری شکسته پا نشود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر عمق عشق و وابستگی شاعر به معشوق است. او از غم و درد ناشی از دوری شکایت میکند و اشاره میکند که حتی اگر وضعیت ظاهری تغییر کند، عشق واقعی تحت تأثیر قرار نمیگیرد. شاعر به قدرت دل و جذبههای آن اشاره میکند و تأکید میکند که هیچ طوفانی نمیتواند این احساسات را از بین ببرد. او همچنین نشان میدهد که برای دستیابی به سعادت حقیقی، باید به عمق عشق و ارتباط پایبند ماند و از احساسی که به معشوق دارد، دست نکشید. در نهایت، شاعر نمیخواهد به کسی درباره عشقش صحبت کند، زیرا این احساسات عمیقتر از آن است که به راحتی بیان شود.