نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۷۶ کلیم

کلیم / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

به راه عشق که هرگز به سر نمی‌آید

به غیر گم شدن از راهبر نمی‌آید

همیشه عقل در اصلاح نفس عاجز بود

که پندگوی به دیوانه بر نمی‌آید

به است پایی کز وی برآید آبله‌ای

ز دست ما که ازو هیچ بر نمی‌آید

از آن کمر نتوانم دمی نظر بستن

ز نازکی به نظر گرچه در نمی‌آید

یگانگی که نفاقی در آن میان نبود

درین زمانه ز شیر و شکر نمی‌آید

چو سیل خود خبر خود برم به هر وادی

خبر ز گرم‌روان پیشتر نمی‌آید

به روزگار چنان عیب شد سلامت نفس

کم غیر کار شرر از گهر نمی‌آید

ز دهر دانش و سامان سوال کردم گفت

که از نهال هنر برگ و بر نمی‌آید

خیال آن کمر از سر نمی‌رود چه کنم

که مو ز کاسه چینی به در نمی‌آید

کلیم در دل اگر شعله‌ای ز شوق بود

به سوی لب نفس بی‌اثر نمی‌آید

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به بیان دشواری‌های عشق و روحیه انسانی می‌پردازد. او اشاره می‌کند که در مسیر عشق، گاهی تنها نتیجه گمراهی است و عقل نمی‌تواند ضلعی از نفس را اصلاح کند. همچنین، او به ناتوانی انسان در کنترل احساسات و نیاز به عشق واقعی بدون نفاق اشاره می‌کند. شاعر بیانگر این نکته است که در دنیای امروز، درستکاری و سلامت نفس به سختی یافت می‌شود و از همت انسان‌ها برنمی‌آید. عشق و اشتیاق عمیق او نیز به نوعی فرار از عواطف و مشکلات زندگی است که نمی‌تواند به آسانی به آن دست یابد.